واژه خانه - بخش ششم

2 فروردین 1396

نوری علا: آقای ميبدی، چون بین این برنامه ها فاصله می افتد، من ناگزیرم هر بار آنچه را که در برنامه های قبلی گفته ام تکرار بکنم تا ذهن ها آماده شود برای بقیهء مطالب. من حرفم این بود که ما در واقع داریم بحث می کنیم راجع به اينکه فلسفهء علوم سیاسی بر چه بنیادی بوجود می آیند و چگونه علوم سیاسی و علوم اجتماعی شکل می گیرند .

من در این مورد گفته ام که ما معمولاً دو سه «مفهوم / واژه»ی اصلی داریم که بر بنیاد هرکدام از آن ها یک خانواده ای از واژه ها را درست می کنیم و با بکار بردن این واژه هایی که اينگونه به يکدیگر ارتباط دارند فهم سیاسی خودمان را تنظیم می کنیم.

در این مورد اینگونه آغاز کردم که ما سه تا مفهوم اصلی داريم که در واقع پایه های اصلی جامعه شناسی و علوم اجتماعی و علوم سیاسی و حقوقی ما هستند من اين سه را به صورت مثلث «خدا شاه میهن» می بينم. در اين مثلث از یک سو منشاء احکام زندگی اجتماعی قرار دارد که با واژهء «خدا» مشخص می شود و از سوی دیگر سرزمینی که مردم بر روی آن زندگی می کنند که ميهن نام دارد و در ضلع سوم هم نحوهء اداره و مدیریت این جامعه مطرح است که با مفهوم «شاه» به معنی خاکم و آمر و فرمانفذما است. در هر سهء این موارد مفهوم ها در طی قرون گذشته همیطور رفته رفته شکل عوض کردند و پس از ورود جامعه بشری به عصر روشنگری و مدرنيسم بجای اين سه مفهوم کلاسيک سه مفهوم جديد را نشانده ايم که معانی و تعاریف ساده ای به آنها داده ايم.

مثلاً، وقتی که می رسیم به دوران رنسانس و روشنگری و مدرن شدن جامعه، می بینیم که مفهوم «خدا» برداشته می شود؛ نه اینکه کنار زده شود و یا اینکه انکاری وجود داشته باشد بلکه، از لحاظ علوم سیاسی و نه از نگرش فلسفی، به جای «خدا»، بعنوان مصدر صدور احکام زندگی اجتماعی، «ملت» می نشيند و این مردمان هستند که در مورد مقررات و قواعد زندگی خودشان تصمیم می گیرند بطوری که این کار بر مدار لوازم و نیازهای زندگی خودشان صورت بگيرد.

تفاوت عمده ای که در اينجا پيش می آيد آن است که وقتی می گوییم «احکام الهی» یا «احکام آسمانی» تنظیم کنندهء زندگی ما هستند، از آنجا که این احکام بوسیلهء ما درست نشده اند و از یک منشائی که ادعا می شود در عالم غیب قرار دارد آمده اند، ما قدرتی در اینکه در آنها تجدید نظر کنیم و بعضی ها را لغو کنیم و بعضی چیزها را اضافه کنیم نخواهیم داشت. به قول علمای دینی، عقل انسانی خارج از آن حد است که بتواند در احکام الهی دخالت بکند. اما وقتی قرار باشد خود مردمانی که در جامعه زندگی می کنند می توانند امور خودشان را تنظیم کنند، و احکام و قوانین و مقررات جديدی را وضع کنند، خود بخود پذیرفته ایم که آنها می توانند اگر قانونی کار نکرد و درست عمل نکرد به راحتی آن را عوض و منسوخ کنند، يا به لحاظ شرایط جدیدی که همواره پيش می آيد قوانین جدیدی وضع بکنند.

این خودش یکی از تحولات مهم زندگی بشری بوده است که، بدون اینکه ایمان و عقیده به خدا و پیامبر را کسی بخواهد منکر شود، آنها را از حوزهء زندگی عمومی و اجتماعی خارج می کنند و می گویند اینها امور شخصی و وجدانی افراد اند و به خلوت آنها مربوط می شوند، اما در اجتماع مردمان می توانند تکليف خود را معين کنند. این تحول بسیار مهمی است و جوامعی که این امر را نمی پذیرند دچار مشکلات عدیده ای می شوند. بخاطر اینکه شما فکر کنید مثلاً احکام الهی 1400 سال پیش توسط پیامبر آمده است روی زمین، و ابلاغ شده به مردمان ان زمان؛ و حالا، 1400 سال گذشته است و هیچ چیز زندگی اجتماعی امروز شباهتی با آن موقع ندارد اما ما مجبوریم همچنان آن احکام را اجرا کنیم. غرضم این است که بگويم، با جابجایی ملت با خدا در مثلث علوم اجتماعی، ما راه را باز کردیم که بتوانیم خودمان برای زندگی خودمان تصمیم گیری کنیم.

ميبدی: آيا منظور از احکام الاهی همان شريعت است؟

نوری علا: بله. معمولاً در زبان فرنگی به این نوع احکام می گویند «دگما»، و اصطلاح «دگماتیسم» یعنی اینکه آدم مقررات و احکامی را منجمد و متصلب و سنگ شده بکند و بعد بخواهد با آن زندگی امروز خودش را بگذراند. به همین دلیل هم اگرچه می توان مشاهده کرد که میل به تغییر و دگرگونی یک امر اساسی انسانی است اما این «دگم های الهی و مذهبی» همواره در جدال با تغییر و نو شدن قرار می گیرند.

ببينيد، در اينجا نکته ای پيش می آيد که می تواند روشنگر موضوع باشد. معمولاً می گویند بین «سنت و مدرنیته» در ایران یک تضادی وجود دارد و سنت ترمزی شده است برای اینکه مدرنیته در جامعه ما جا نیافتد. حال آنکه، اعتقاد من بر این است که این تضاد بین سنت و مدرنیته نیست بلکه بین «مذهب (به معنی مجموعهء دگماها) و مدرنیته» است. چرا؟ بخاطر اینکه سنت آفریدهء دست انسان است و در نتیجه به راحتی تغییر پذیر است و می تواند به روز شود، در حالی که مذهب مجموعه دگما هائی است که بصورت دستورات مذهبی و آنچه که به آن «شریعت» می گویند منجمد می شود و جلوی کار را می خواهد بگیرد. به همین دلیل وقتی می خواهیم بگوییم در دوران انقلاب مشروطه ما روبرو شدیم با نیازهایی که زندگی مدرن و آشنایی با جهان متمدن برای ما پيش آورده بود می بينيم آنچه که در مقابل اش مقاومت کرده مذهب بوده است و نه سنت.

ميبدی: جای خدا را به ملت داديم. جای ميهن را چه می گيرد؟

نوری علا: اين مربوط است به سرزمینی که انسانها در آن زندگی می کنند و این سرزمین از زادگاه شروع می شد. يعنی وقتی که روابط بین انسان ها بر اساس خون بود، خود بخود آنجا زادگاه خوانده می شد و کسانی که در سرزمینی زندگی می کردند آن سرزمين زادگاه شان هم بود. اما با پیشرفت تکنولوژی و گسترش مرزهای جوامع و اختلاط جمعیت های مختلف دیگر لزوما آنجایی که شخص زندگی می کرد زادگاه او نبود، بلکه او می توانست از جایی دیگر هم آمده باشد به اینجا. و به همین دلیل مساله سرزمین مطرح شد و بعد منتهی شد به آن مفهومی که ما ایرانی ها جزو اولین کسانی بودیم که آن مفهوم را بوجود آوردیم به نام ميهن يا درست تر اش را بگوئيم، کشور.

کشور در واقع عبارت بود از سرزمینی که دارای مرزهای معینی است و کسانی که در داخل آن مرزها زندگی نمی کردند جزو جمعیت آن کشور محسوب نمی شدند. یعنی یک نوع آگاهی نسبت به اینکه اینجایی که ما داریم زندگی می کنیم با جایی که دیگران دارند زندگی می کنند متفاوت است. یعنی یک نوع دوگانگی و یگانه و بیگانه کردن پیش آمد که مثلا در اسطوره های ما تبدیل می شود به ایرانی و انیرانی؛ و کشوری که ایرانیان در آن زندگی می کنند دارای مرزهای معینی است. ن.جه کنيم که این مرزها در گذشته تغییر پذیر بوده اند؛ یعنی اینکه حکام و سرکردگان نظامی یک جامعه می توانستند از مرزهای کشور خودشان خارج بشوند و بروند سرزمین هایی را به قلمرئی حکومت شان ملحق کنند و یا، نه، در جنگ ها شکست بخورند و سرزمین هایی از کشور خود را از دست بدهند.

تا اینکه ما می رسیم به دوران مدرن و تعریف جدیدی که انسان از «کشور» می کند آن است که کشور سرزمینی است که ملتی در آن زندگی می کند و دارای مرزهای مورد توافق بین المللی است و در گذشته چنین توافقی در بین کشورها شرط لازم نبود اما امروزه این شرط لازم بوجود آمده. وقتی ما می گوییم کشور ایران یعنی یک تکه از کره زمین که دارای مرزهای سیاسی مورد توافق بین المللی است و مردمی هم که در آنجا زندگی می کنند چه زاده شده باشند و یا چه زاده نشده باشند چه مهاجرت کرده باشند و غیره اینها ملت آن سرکشور را تشکیل می دهند.

سپس می رسیم به ضلع سوم آن مثلث بنیادین علوم اجتماعی و سیاسی و آن مساله «حاکمیت» است. در گذشته ما آن را در شعار خدا شاه میهن در شکل شاه تعریف می کردیم و منظورمان آن کسی بود که مدیریت و اداره جامعه را بر عهده داشت. در دوران مدرن آمدند و این مساله را هم تعریف کردند دقیق کردند. به این معنی که «حاکمیت عبارت است از مالکیت و حق انحصاری یک ملت در نظارت بر قلمرو ارضی کشور خودش». و در علوم سیاسی جدید مالکیت و حق انسانی ملت در کشور یک امر تقسیم ناپذیر است. یعنی ما نمی توانیم در داخل یک کشور، و با وجود یک ملت، حاکمیت های متفاوتی داشته باشیم. بنابراین، مثلث امروزی ما عبارت می شود از «یک ملت، یک کشور، و یک حاکمیت».